اشک مهتاب

  • ۱۳۸۴: اشک مهتاب (خوانندگی مختاباد، آهنگ سازی احمدعلی راغب)

تصنیف: گلبن ناز- شعر از شیرازی

بـهـار هسـتـی ام، شمشاد بـاغـم، نازنینم چلـچراغم
شکوفا کن لب چون غنچهات را تا نگیرد غم سراغم
بخنـد ای گلبن ناز که با تو زندگی باز
بـروی ما بـخـنـدد
اگـرچـه غـصـه کم نیست بخند ای گل که غم نیست
که ره بـر ما ببنـدد
زندگی کن عـاشـقـانـه تـا بـسـازی بـا زمـانـه

عزیزا زندگانی کم نیرزد
غم و شادی چو بی قیمت سرآید
همه دنیا به یک دم غم نیرزد
دریغ از عشق گر آنهم نیرزد
زندگی کن عـاشـقـانـه تـا بـسـازی بـا زمـانـه

 

تصنیف: اشک ارغوانی- شعر از ساعد باقری

چـه مـیریـزد غـمـت در سـاغـر من
که برخیزد دمادم شعله از خاکستـر من

من و این غمهای شیرین
من و این دل که شد
دل و داغ زخم دیرین
در آسیایت سنگ زیرین

خوشا بر راهت فتادن
یکایک راز دل گفتن
به دیوارت سر نهادن
گره از دل گشادن

نـوای نــی دلـم را مـیگــدازد
کسی داغ مرا در ناله نی مینوازد

ز هر بندش ناله خیزد
تو گویی بانگ نی خواهد
به جان من شعله ریزد
که با جانم ستیزد

به شبهای آسمانی
چو مژگان را بیارایم
کند چشمم گل فشانی
به اشک ارغوانی

تصنیف: فانوس- شعر از ساعد باقری

باز هم این چشم ابری با من است
یک نفر در من غزلخوان میشود
نی بزن امشب که من گرم نوایم
ماه رقصان در لب بام من است
گام می تا بینشانها میرسد
من گمم در گریههای بیصدایم
خانه با فانوس اشکم روشن است
کوچههای دل چراغان میشود
خندهها گل میکند در گریههایم
آسمان افتاده در دام من است
دست من تا آسمانها میرسد
خندهها گل میکند در گریههایم

تصنیف: بهار گریه- شعر از ساعد باقری

شب آمد شب، شب مجنون شدنها
به آهی ره گشودن تا به افلاک
به جادوی فلک افسون شدنها
همه آواره گردون شدنها

به همراهی دل به صحرای جنون بیرون شدنها

چه بازیها که با من دارد این دل
مگر توفانی از غم میوزد باز
دمادم شور و شیون دارد این دل
که آهنگ شکستن دارد این دل

بسوزد، بنـالـد،که زخمی تازه بر تن دارد این دل

خدایا شعله ورتر کن دلم را
تمام حاصلم این شور عشق است
شکفتم در بهار گریه امشب
دل دریایی بیساحلم را
مگیر از من خدایا حاصلم را
شدم آیینه دار گریه امشب

تصنیف: مهتاب- شعر از نیمایوشیج

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند!
میتراود مهتاب
میدرخشد شب تاب

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند

مانده پای آبله از راه دراز
بر در دهکده مردی تنهاست
دست او بر در، میگوید با خود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند!
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب

تصنیف: کـوچه- شعر از فریدون مشیری

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو شد لبریز از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نرمیدم نه گسستم
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

تصنیف: نماشون- شعر از سید محسن عمادی

بخون تا من ته دیاری ببارم
واره همرا ماره شه سر کور شه دوش بیارم
نماشون سر تا نماشون
ته ونگ و وا و مه ارمون
بخون تا من شه دل
پر هادم بیم ته سامون
بخون تا من شه دل
پر هادم بیم ته سامون

اگر هم بهیته گلی
اگر همراه پره تلی
اگر هم بهیته گلی
اگر همراه پره تلی
ته دست چلچلا بومبه
کلی کمبه ته پلی
ته دست چلچلا بومبه
کلی کمبه ته پلی

 

تصنیف: خواهم آمد- شعر از شیرازی

خواهم آمد بـا تـرانـه عـاشـقـانـه ای بـر لـب
خواهم آمد چون پرندهای رو به روشنی در شب

دیار من ای بهشت روشن
جدا ز تو در دیار غربت
جهان من آشیانه من
غمی دلم را گرفته دامن

روزی دارم همنشین غـم، هـمـزبـان تنـهایی
شب در رویـا پـر کشم سویت ای دیار رویایی

دیار من ای بهشت روشن
جدا ز تو در دیار غربت
جهان من آشیانه من
غمی دلم را گرفته دامن

خوشا دمی کآشیان کنم در دیار خود با نگار خود
بگویم از درد غـربـت و رنـج دوری بیشمار خود
اگـر در ایـنـجـا نشستهام پـرنـدهای پـر شکستـهام
غریـبـهای دور از آشیـان
پرندهای خسته دل ز کوچ رهـا در ایـن آرزوی پـوچ
جـدا ز یـاران مـهـربـان

دیار خوبم مرا صدا کن
رمیده جانم ز رنج غربت
ز رنج غربت مرا رها کن
همآشیانم به آشنا کن

تصنیف: بزم نیستی- شعر از بیدل دهلوی

شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمی
گیرم لبت نگردد بی پرده در تکلم
سرمایه یک نفس عمر، آنهم به باد دادیم
عمریست آهم از دل مانند دود مجمر
در دعوی کمالات صد نسخه لاف فضلیم
قانع به جام وهمیم از بزم نیستی کاش
در دست فتنه دادند جام شراب نیمی
از شوخی تبسم، وا کن نقاب نیمی
در کسب حرص نیمی،در خورد و خواب نیمی
در آتش است نیمی در پیچ و تاب نیمی
اما نهایم به معنی در هیچ باب نیمی
قسمت کنند بر ما از یک حباب نیمی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *