بهشت من

  • ۱۳۸۴: بهشت من (خوانندگی مختاباد، آهنگ سازان: عبدالحسین مختاباد، محسنی و پرویز یاحقی، تنظیم سامان احتشامی، اشعار از بامداد جویباری، بیژن ترقی، اسماعیل نواب صفا، سعدی و حافظ)

تصنیف: شبهای رویایی- شعر از بامداد جویباری

تو بگـو ز چـه رو دل مـن ‌شکنی      چـه شود که به من نظـری فکنی

تو مهی به شبم، تو گلی به لبم، که ترا طلبم

بشنو ز وفا، سخن از دل ما، که تویی به خدا، همه تاب و تبم

 

یادت می‌آید آن شبهای رویایی

ماند از آن شبها بر لبها داغ حسرت

بودم غرق آن دو چشمان دریایی

هر شب در خوابت می‌بینم که می‌آیی

 

اگـرم شده تا به قیامت به امید وفـای توباشم

چه مرا به ازاین بود آیا،که غبار سرای توباشم

به خدا ندهم به دوعالم نفسی که برای توباشم

چه زمان زلب شود آیا،شنوم که سزای توباشم

 

شب من شب تو،شب مهتاب،اثری ز نگاه تو دارد

دل من گله ازشب هجران به دو چشم سیاه تودارد

تو بمان،تو بدان،که وجودم دل ودیده براه تو دارد

مگذر دگر از دل زارم، که امید پناه تو دارد

 

چشمت می‌خواند مرا

ترسم این عشق نهان

عاشق می‌داند مرا

در خون غلطاند مرا

 

تصنیف: زمـزمه – شعر از بامداد جویباری

تو زمزمه سوز و ساز منی     امیـد دلی، چاره ساز منی

قسم به نگاهـت بـه چـهـره ماهت    بر آن صف مژگان،به چشم سیاهت

که تـیـر بلا تو را نشانـه منم

قسم به بلایی که از تو کشیدم          به عهد و وفایی که از تو ندیدم

بـر آتـش عشقت زبـانـه منم

 

نیامد ز سوی توام خبری

شکایت برم از تو پیش خدا

نداری تو بر حال من نظری

ترا خاطر افتاده با دگری

 

 

شبم تـیـره‌گـون شد          دل از غصه خون شد

اسیر جنون شد، به خاطر تو

جـفـایـت کـشـیـدم          وفــایــت  نــدیـدم

چـهـا نشنیـدم به خاطر تو

دگـر بـاره گفتم خطا نکـنم بـه دام بلا دل رهـا نکـنـم

تو زمـزمـه سـوز و ساز منی امیـد دلـی، چـاره سـاز منی

تو هرچه که هستی نیاز منی تو زمـزمـه سـوز و ساز منی

 

تصنیف: یار بیگانه- شعر از بیژن ترقی

یـار  بـیـگانـه  نــوازم

شـرح  عشـق جانگدازم

قصه‌ای از سـوز و سازم

بـا تـو می‌گویـم امشب

تا که چشم جان گشودم

شـمـع پنـهـان وجودم

شعلـه زد بر تـار و پودم

آه جـانـسـوزم بـر لـب

تو ندانی که چه کردی به من و دل من به خدا

چـه غمت از من بیدل تـو کجا من خسته کجا

 

رهگذار بی نصیبی

نیمه شبها در سیاهی

بی قراری بی شکیبی

بی نصیبی بی پناهی

تا سحرگه ناله سرکردم

از سر کویم گذر کردم

 

ای بهشت موعودم

بی خبر ای سرور من

آن سیاهی من بودم

می گذشتی از بر من

 

نه اشک چشممم را بدیدی         نه نـالـه قـلـبـم شـنیـدی

چـو بخت  من رفـتـی

مــه مــن

چـو آهـوی صحـرا رمیدی  ز سوی من دامـن کشیدی

تـو دلـشـکـن رفـتـی

تـو دلـشـکـن رفـتـی

تـو دلـشـکـن رفـتـی

 

تصنیف: کشتی شکستگان- شعر از سعدی-حافظ

سـاربـان آهسـتـه ران کآرام جـان در محـمل است

اشـتـران را بـار بر پـشت است و مـا را بـر دل است

گـر بـه صـد مـنـزل فـراق افـتـد میان ما و دوست

همـچـنـانـش در میان جـان شیـریـن منـزل است

 

دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را

کشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

 

تصنیف: بهشت من (شور)- شعر از اسماعیل نواب صفا

بـخـت  بـیـدار مـنـی

حُـسـن گـلـزار مـنـی

مــنـم که  رام تـــوام

اســـیــر  دام تـــوام

ای روی تو بهشت من

عشق تو سرنوشت من

بـازآ، بـازآ، بـازآ، بـازآ

 

تو گل زیبای منی

به خدا ای ماه درخشان

سحر امید منی

به خدا ای جلوه هستی

مِی من، مینای منی

روشنی شبهای منی

مه من خورشید منی

زندگی جاوید منی

 

ای دل نـور تـو کو

ای جان شور تو کو

ای مه مهر و وفای تو کجاشد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *