ماه مجلس

  • ۱۳۸۶: ماه مجلس (آهنگ سازی و خوانندگی مختاباد، تنظیم کنندگان: عبدالحسین مختاباد، سامان احتشامی و محمد ساعد، اشعار از بامداد جویباری، مولانا و حافظ)

تصنیف: به انتظار (بیات اصفهان)- شعر از بامداد جویبباری

تویی که عشق منی،منم که یار توام

جدایی تو مرا، ز پا فکنده بیا

شب است و شمع و شراب،صراحی می ناب

غمت اشاره کند، خیال چاره کند

تو غنچه چمنی، صفای باغ منی

خوشا به حال دلم که یار من تو شوی

تویی که هرچه کنی به اختیار توام

که در طریق وفا به انتظار توام

کسی ندیده به خواب، که در کنار توام

فلک نظاره کند ، که من شکار توام

دلم چه می شکنی، اگرچه خار توام

حدیث عشق مرا به گوش دل شنوی

 

آواز: نوبهار حسن (مرکب خوانی در اصفهان و شور)- شعر از مولوی

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست

یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن

ای نوبهار حسن بیا کان بهار خوش

ای صد هزار جان مقدس فدای او

ای بستگان تن به تماشای جان روید

می‌آیدم به چشم همین لحظه نقش تو

نظاره تو بر همه جانها مبارک است

دانسته‌ای که سایه عنقا مبارکست

بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست

کاید بکوی عشق که آنجا مبارکست

کآخر رسول گفت تماشا مبارکست

والله خجسته آمد و حقا مبارکست

 

تصنیف: درخت دوستی (شور)- شعر از حافظ

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

عماری دار لیلی را که مهر و ماه در حکمست

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

بسی گردش کند گردون،بسی لیل و نهار آرد

خدایا در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

 

آواز: (شور و فرود به اصفهان)- شعر از مولوی

بر خاکیان جمال بهاران خجسته است

نقشی که رنگ بست ازین خاک بی‌وفاست

دل را مجال نیست که از ذوق دم زند

بفزا شراب خامش و ما را خموش کن

بر ماهیان تپیدن دریا مبارکست

نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست

جان سجده می‌کند که خدایا مبارکست

کاندر درون نهفتن اشیا مبارکست

 

تصنیف: فروغ زندگی (اصفهان)- شعر از بامداد جویبباری

خدا کند بیایی

که جان من رسیده به لب

کشیـده روز بختم به شب

بیا که در دلم برپا شود شکوه آشنایی

نشسته‌ام به راهت

که بر من افکنی یه نگه

فدای آن دو چشم سیـه

فروغ زندگی در دل فکن به معجز نگاهت

چـه سـرنـوشـت تـلـخـی در انـتظـار من بود

ز عشقت همه درد و ناکامی به روزگار من بود

برای آخرین بار نسیم این چمن باش

منم همیشه تنها به یاد تو، تو هم به یاد من باش

اگر هر چه دیدم، ملامت شنیدم

چو نای نی در این گوشه نالیدم

به خاطر تو بوده

اگـر زین جدایی ندارم رهـایـی

کشیده کار عشقم به رسـوایـی

به خاطر تو بوده

به سنگ غم بزن بر دلم

که بشکند چو ساغر دلم

بگرید آسمان بر حال من ز سوز این ترانه

خدا کند بیایی

که جان من رسیده به لب

کشیـده روز بختم به شب

بیا که در دلم برپا شود شکوه آشنایی

در این سکوت خاموش

لب از گلایـه‌ها بسته‌ام

بجز تو از همه خسته‌ام

به پای عهد خود با من بمان، مرا مکن فراموش

چـه سـرنـوشـت تـلـخـی در انـتظـار من بود

ز عشقت همه درد و ناکامی به روزگار من بود

تمام وجودم بود عاشق تو

گمان من یقین شد که دل هرگز نبوده لایق تو

اگر هر چه دیدم، ملامت شنیدم

چو نای نی در این گوشه نالیدم

به خاطر تو بوده

درخت بهانه نیارد جوانه

به روی شاخه‌هایی که بشکسته چه سازم آشیانه

به سنگ غم بزن بر دلم

که بشکند چو ساغر دلم

بگرید آسمان بر حال من ز سوز این ترانه

 

تصنیف: مستانه (ماهور)- شعر از مولوی

سرمست شد نگارم، بنگر به نرگسانش

گه می‌فتد از این سو، گه می‌فتد از آن سو

چشمش بلای مستان، ما را از او مترسان

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید

آن روی گلستانش وآن بلبل بیانش

این صورتش بهانه‌ست، او نور آسمانست

دی را بهار بخشد، شب را نهار بخشد

مستانه شد حدیثش، پیچیده شد زبانش

آنکس که مست گردد، خود این بود نشانش

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

جان بر سرش فشانم، پر زر کنم دهانش

وان شیوهاش یارب، تا با کیست آنش

بگذر ز نقش وصورت،جانش خوشست،جانش

پس این جهان مرده، زنده‌ست از آن جهانش

 

آواز: سِر وصال (ماهور)- شعر از مولوی

هـر که ز حـور پـرسـدت رخ بنما که اینچنین

هـر که ز مـاه گـویـدت بـام بـرآ که اینچنین

هـر که پـری طلب کند چـهـره خود بـدو نما

هـر که ز مشک دم زند، زلف گشا که اینچنین

هـر که بگـویـدت بگـو کشته عشق چون بود

عـرضـه بـده به پیش او جان مرا که اینچنین

هـر که بگـویـدت ز مـه ابـر چگـونـه وا شود

بـاز گـشــا گـره گـره بـنـد قـبـا که اینچنین

 

تصنیف: در خیال (ماهور)- شعر از اکبر بهداروند

خوش نشسته‌ای در خیال من

آه اگر دمی بی تو سرکنم

چون چکاوکی دست روزگار

با تو سرخوشم ای امید دل

با تو در کمال، بی تو در زوال

زین سبب دگر خوش به حال من

بی تو ای دریغ ماه و سال من

سنگ کینه‌ها زد به بال من

بی تو ای دریغ ماه و سال من

با کمال من، بی زوال من

 

ادامه آواز: سِر وصال (ماهور)- شعر از مولوی

گـر ز مـسیـح پـرسدت مرده چگـونه زنده کرد

بـوسـه بـده به پـیـش او جان مـرا که اینچنین

هـر که ز روی مـرحـمـت از قـد من بپرسدت

ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که اینچنین

سِـر وصـال دوسـت را جـز به صـبـا نگفتـه‌ام

تـا بـه صـفای سـِر خود گفت صبا که اینچنین

 

تصنیف: رستخیز (ماهور)-  شعر از مولوی

ای رسـتـخـیـز نـاگهـان وی رحـمـت بـی‌مـنـتها

ای آتــشـی افـروخـتـه در بـیـشـه انـدیـشــه‌هـا

امــروز خـنــدان آمـدی، مـفـتـاح  زنـدان آمـدی

بر مستمنـدان آمـدی، چـون بخشش و فـضل خـدا

در سـیـنـ,ه‌هـا بـرخـاسـتـه، انـدیـشـه را آراسـتـه

هم خـویـش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا

این سُکر بین هل عقل را، وین نُقل بین هل نَقل را

کـز بـهـر نـان و بـقـل را چـنـدیـن نشاید ماجـرا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *