سفید و سیاه

  • ۱۳۸۷: سپید و سیاه – مجموعه‌ای از آهنگ‌های قدیمی ایران (خوانندگی مختاباد، تنظیم بهزاد خدارحمی)

تصنیف: سفید و سیاه- شعر از معینی کرمانشاهی

دنیا مثل زندونه

برا هر که عریونه

 

غصه‌هاش فراوونه

تا ابد زمستونه

 

با سفید سیاه دو رنگه

دل هر که مهربون شد

یه دلی میخوام چو آهن

که در این دو روز دنیا

با سیاه سفید به جنگه

سر راش همیشه سنگه

بدونه هزار و یه فن

بزنه به دوست و دشمن

 

دومنم ز غصه چاکه چه کنم

به سرم اگر که مونده هوسی

دل من چو چشمه پاکه چه کنم

دل من به زیر خاکه چه کنم

 

پر و بال کفترا، که میرن تو آسمون    شد واز که باز بیاد به سراغ لونشون

همه کس اسیر رنگه

همه جا غروب تنگه

افـقـش چراه سیاهه

اگه آسمـون قشنگه

 

توی هر دل شکسته آرزو جوونه بسته بـوم نـا امیدی اما روی بوم ما نشسته

 

دومنم ز غصه چاکه چه کنم

به سرم اگر که مونده هوسی

دل من چو چشمه پاکه چه کنم

دل من به زیر خاکه چه کنم

 

تصنیف: بوی بهار می دهد- شعر از معینی کرمانشاهی

نسیم خاک کوی تو بوی بهار می‌دهد

چو دسته‌های سنبل کنار هم فتاده‌ای

چوبرگ یاس نورسی که دیده چشم من بسی

تو ای کبوتر حرم ترانه‌های صبحدم

برای من که جز خـزان ندیده‌ام در این جهان

تو ای بنفشه موی من بیا شبی به کوی من

چه نرگسی چه سوسنی چه سبزه‌ای چه گلشنی

شکوفه زار روی تو بوی بهار می‌دهد

به روی شانه موی تو بوی بهار می‌دهد

سفیدی گلوی تو بوی بهار می‌دهد

بخوان که های و هوی تو بوی بهار می‌دهد

بهشت آرزوی تو بوی بهار می‌دهد

که صبح کامجوی تو بوی بهار می‌دهد

همیشه رنگ و بوی تو بوی بهار می‌دهد

 

تصنیف: بهار من گذشته شاید- شعر از معینی کرمانشاهی

چـرا تـو جلـوه ساز این بهار من نمی‌شوی

چه بوده آن گنـاه من که یار من نمی‌شوی

بهار من گذشته شاید

شـکـوفـه جـمـال تو شکفته در خیال من

چـرا نمی‌کنی نـظـر بـه زردی جـمال من

بهار من گذشته شاید

 

تـرا چـه حـاجـت نـشــانـه من

تویی که پا  نمی‌نهی به خانه من

چـه بهتـر آنکه نشنوی ترانه من

 

نه قاصدی که از من آرد گهی بسوی تو سلامی

نه رهگـذاری از تـو آرد بـرای من گهی پیـامی

بهار من گذشته شاید

 

غمت چـو کوهیست به شانه من

ولی تو بـی‌غـم از غم شبانه من

چـو نشـنـوی فغان عاشقانه من

خـدا تـرا از من نگیرد، ندیدم از تو گرچه خیری

به یاد عمر رفته گریم کنون که شمع بزم غیری

بهار من گذشته شاید

 

تصنیف: از خانه تا میخانه- شعر از معینی کرمانشاهی

ای زاهدان، ای صوفیان

ای ناصحان خوش زبان

 

دسـت کـدامـیـن از شـمـا بـسـتـه در میـخانـه را

فکـری کـنـید ای عارفـان این عـاشـق دیـوانـه را

گر می نـنـوشم، غـم در دل من، می‌جـوشـد امشب

این یـار دیـریـن، خـون دلـم را، مـی‌نـوشـد امشب

حیران شد از این نامردان شد دروازه بان شهر هستی

دیوانـه من از این هیاهو دل چون نیارم رو به مستی

از پندت ای ناصح چه حاصل دیوانـه خلوت نشین را

از خانه تا میخانه هر شب مستانه مـی‌سایم جبین را

 

آن رسم و راهم، این اشتباهم

عاشق نبودی تا من بگویم دیوانگی کن

چون از تو نآید دیوانه بازی فرزانگی کن

 

ساقـی چـون دید احوال من، من ماندم و شرمندگی

مــه در دل ابـر سـیـه کـی مـی‌کـنـد تـابـنـدگی

گر می نـنـوشم، غـم در دل من، می‌جـوشـد امشب

این یـار دیـریـن، خـون دلـم را، مـی‌نـوشـد امشب

 

تصنیف: چشمان سبز- شعر از معینی کرمانشاهی

چـون شبنم که هر سـحـر در گلشن با مستی به بستر گل خفته

چشمانش به زیر گیسو هر شب چون نرگس که پای سنبل خفته

دو دیـده سبزش چو مـوج دریایی

نگه مگو هر دم خروش و غوغایی

او ز مستی همه شب به خواب نازی که مگو

من و دل دیده بر او به سوز و سازی که مگو

می‌ترسم سپیده دم چون آید دو دیده را بگشاید مرا نبیند

گـر بـیـنـد به دیـده بـیـدارم نگاه قـهـرآمیزی روا نبیند

چه کنم پرسد اگر، چه طور یا چه کسی؟

از این سخن چه کنم، چه کنم

تو بدان یارب که مرا کشد این غم دل که چه بشنیدم

 

چـون شبنم که هر سـحـر در گلشن با مستی به بستر گل خفته

چشمانش به زیر گیسو هر شب چون نرگس که پای سنبل خفته

دو دیـده سبزش چو مـوج دریایی      نگه مگو هر دم خروش و غوغایی

او ز مستی همه شب به خواب نازی که مگو     من و دل دیده بر او به سوز و سازی که مگو

می‌ترسم سپیده دم چون آید دو دیده را بگشاید مرا نبیند

گـر بـیـنـد به دیـده بـیـدارم نگاه قـهـرآمیزی روا نبیند

چه کنم پرسد اگر، کنار این بستر من چرا بهم نزدی مژه‌ای

تو بدان یارب که مرا کشد این غم دل که چه بشنیدم

 

تصنیف: نیاز- شعر از معینی کرمانشاهی

نیازی اگر در جهان بـودم از خـدا تو هستی

به پیش خدا نام هر که برم با دعا تو هستی

 

ندیدم اگر ای خدای جهان

وفـا زکسی بـا دلم تـو بـمـان

کـه دلـنـوازی

ز روز ازل قسمتم شـده‌ای

که نقـش مرا روی فرش زمین

چنـیـن بسازی

 

ز بس که شده دلها جدا ز خدا

نمانـده امیـدی به دست دعـا

کجا به که گویم که پنجه غم

شکسته به سیـنـه صدای مرا

کسی نبینـد در این دو منـزل

از این جماعت دو یـار یکـدل

کجا به کجا

ز بس که شده دلها جدا ز خدا

نمانـده امیـدی به دست دعـا

 

تصنیف: شاهد غم- شعر از معینی کرمانشاهی

میان جمعم من، ولی دلم تنهاست

لب از برون خندد، دل از درون گرید

لبم چو گل خندان، دودیده‌ام دریاست

ز برق چشمانم نشان غم پیداست

 

تو شاهدی ای غم

 

چگونه می‌خندد گلی که پژمرده

ز من چه می‌پرسی که از چه می‌نالم

دل من است آن گل که از جفا مرده

همیشه می‌گرید دلی که افسرده

 

تو شاهدی ای غم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *