قاصدک

  • ۱۳۸۲: قاصدک (ابر بهار) (خوانندگی مختاباد، آهنگ سازی سید مجتبی خوش‌ضمیر)

تصنیف: دل آوا- شعر از  مجتبی خوش ضمیر

ای وای من، ای وای من

مفتون شده از عشق او

منزل به منزل کو به کو

ای خوش نسیم صبحدم

 

وای از دل رسوای من

سرگشته‌ای در کوی او

گیرد سراغ روی او

از من به دلدارم بگو

 

تا جان باشد بـرای من تو بهترین ترانـه‌ای، گل گفتاری گفتاری

دوشــیـنــه بــا  یـــاد رخــــت

گـفـتـم حــدیــثــم مـو بـه مـو

هر روز و شب نیاز من بود که با تو سر کنم گر بگزاری

 

اول  تــویــی      آخـر تــویــی

بـهـتـر از این      خـوشتـر از آن

جـانـی و جـانـانـی مـرا

دردی و درمــانــی مـرا

 

در محفل صاحبدلان

در پیچ و تاب زلف او

ای وای دل، ای وای من

بیدل شده احوال من

سرگشته شد دنیای من

وای از دل رسوای من

 

 

بی مهر او چگونه می‌توان زمان بسر کنم

تا هستم من همیشه سرخوشم بیاد روی او

آوای دل زبان من بود برای گفتنم

گر می‌خوانم سرود زندگی بود برای او

 

منزل به منزل کو به کو

ای وای دل، ای وای من

گیرم سراغ روی او

وای از دل رسوای من

 

تصنیف: ابر بهار- شعر از  علیرضا قزوه

ز حال دل من تو بیخبری

کجا بگریزم، کجا بروم

نسیمی و بر من نمی‌گذری

بهار من از من تو بیخبری

 

کجا، کجا، کجا گـریزم

چـرا، چـرا، چـرا گریزم

بـه دامـن بـلا گـریزم

بگو چه کنم

نه روی ان که تا بمـانم

نه پای آن که تا گریزم

بگو چه کنم

 

ز حال دل من تو بیخبری

کجا بگریزم، کجا بروم

شب از عشقت در تب و تابم

نسیمی و بر من نمی‌گذری

بهار من از من تو بیخبری

چشم پر آبم، سوی من نظری

 

بـه نـاز نـگاهـت  بـه چشم سیاهت

به روی چو ماهت، مرا برسان

چرا چون لاله در غم تو نسوزم

به ناز نگاهت دو دیده ندوزم

از این شبهای غم مرا برهان

بـرآ یک شب ای مـاه شبم ، مـاه شبم

بـرآ یک شب تا زنده شوم، تابنده شوم

در تاب و تبم

برای خدا رخی بنما، تو باد صبایی

تو عشق و وفایی، تـو نـور خدایی

بـیـا به بـرم

چون ابر بهارم ، بگو که ببارم

بـجـز تـو نـدارم، بیا به بـرم

 

آواز: وصال- شعر از حافظ

وصال او ز عمر جاودان به

به شمشیرم زد و با کس نگفتم

به خلدم دعوت ای زاهد مفرما

به داغ بندگی مردن بر این در

خداوندا مرا آن ده که آن به

که راز دوست از دشمن نهان به

که این سیب زنخ زان بوستان به

بجان او که از ملک جهان به

 

تصنیف: بازی عشق- شعر از حافظ

دل از من برد و روی از من نهان کرد

شـب تنهـاییم در قـصـد جـان بـود

چرا چـون لالـه خونین دل نبـاشـم

کجا گویم که با این درد جانسـوز

میان مهربانان کی توان گفت

صبا گر چاره داری وقت وقتست

خـدا را بـا کـه این بـازی تـوان کرد

خـیـالـش لطـف های بیکـران کرد

کـه بـا مـا نرگس او سر گران کرد

طبیبم قـصـد جـان نـاتـوان کرد

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

 

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی‌دانم

بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم

بجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابم

مرا با تست پیمانی،تو با من کرده‌ای عهدی

چه بی‌روزی کسم یارب که ازوصل تومحرومم

چه آرم بر در وصلت که دل لایق نمی‌افتد

اگر مقصود تو جانست رخ بنما و جان بستان

یکی دل داشتم پرخون شد آنهم ازکفم بیرون

دلم سرگشته می‌دارد سر زلف پریشانت

همه هستی تویی فی‌الجمله این وآن نمی‌دانم

بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

بجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم

شکستی عهد یا هستی بر آن پیمان نمی‌دانم

چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان نمی‌دانم

چه بازم درره عشقت که جان شایان نمی‌دانم

وگر قصد دگر داری من این و آن نمی‌دانم

کجا افتاد آن مجنون در این دوران نمی‌دانم

چه می‌خواهدازین مسکین سرگردان نمی‌دانم

 

تصنیف: قاصدک- شعر از مهدی اخوان ثالث

قاصدک! هان چه خبر آوردی؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما،اما

گرد بام و بر من، بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری- باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک! قاصدک! در دل من، همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ

با دلم می‌گوید، که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو، فریب

قاصدک! هان، ولی … آخر … ای وای!

راستی آیا رفته‌ای با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی؟ آی…!

راستی آیا خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی- طمع شعله نمی‌بندم- خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک! قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند، در دلم می‌گریند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *