غوغای جان

  • ۱۳۷۸: غوغای جان (خوانندگی مختاباد، آهنگ سازی و تنظیم ملیحه سعیدی)

 

تصنیف: جوانی – شعر از شهریار

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهر آلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی­گویی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی­همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
بپای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

 

تصنیف: حالا چرا – شعر از شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی­وفـا حالا که من افتاده­ام از پا چرا؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می­خواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می­کند
در شگفتم من نمی­پاشد ز هم دنیا چرا ؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی­اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

 

تصنیف: دام صیاد – شعر قدیمی

چـه شـود گـر فکنی بـر من مسکیـن نگهی

تـو مـهـی بـر آسـمـانـی و مـنـم خـار رهی

روی خویش از عاشقان جانا مکن هرگز نهان

نـور مـاه از آسـمـان تـابـد بـر اطراف جهان

به دست تو تیغ جفاست ای صنم
نشانه تیر تو کیست؟ آن منم
نخواهم از دام تو رست بی­خطر
دمی بر این بسته دام کن نظر
ای گلعذارم، بردی قرارم
دست از تو هرگز من برندارم
با همه جور تو من در پی دیگر نروم
بسته­ام به دام صیاد و دگر من نشوم

چون کنون از جان خود من شسته­ام دست ای حبیب

کـی مـرا بـیـمـی بـود از جــور و از کـیـد رقـیـب

گذشته در راه تو موج از سرم
بگوی از این درد به که روی آورم
خوش آنکه اندر ره دوست جان دهد
به راه تو آنچه نکوست، آن دهد

آن روی دلـبـر، وآن مـوی دلـبـر

یکـبـاره افـکـنـد بـر جانم آتـش

 

آواز: نسیم اسحار – شعر از سعدی

شب دراز به امید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم
چه روزها به شب آورده ام در این امید
که با وجود عزیزت شبی به روز آرم
چه جرم رفت که با ما سخن نمی­گویی
چه کرده­ام که به هجران تو گرفتارم
هنوز قصه هجران و داستان فراق
به سر نرفت و به پایان رسید طومارم

 

تصنیف: بس کن ای‌دل – شعر از پژمان بختیاری

بس کن ایدل آه و زاری
آه دلخستگان را ثمر نیست
گریه تا کی، ناله تا چند
ناله عاشقان را ثمر نیست

از گذشته یاد کن، یاد

تـا نماید خاطرت  شاد

کـز پی شام هجران سحر نیست

یاد از آن شب که با دوست

در چمن در پـی دوست

فارغ از غم بـودیـم بـر لب جـو

عـشـق او در دل مـن

مـهـر  مـن  در  دل  او،  دل  او

از  جـهـان  وارسـتـه

جان بـه جان  پیوسته

لب  ز گفتن بسته، دل سخن گـو

عشق من جاودانی است

مـاه  من آسمـانی است

کاین چنین زیبایی در بشر نیست

رشـتـه ها   بگسسته

از جهان بگـذشـتـه

دل به مهرش بسـته

کز پی شام هجران سحر  نیست

از گذشته یاد کن، یاد

تـا نماید خاطرت  شاد

ماه من آسمان، آسمانی است

عشق من جاودان، جاودانی است

 

آواز: غصه روزگار – شعر از سعدی

گر غصه روزگار گویم
بس قصه بی­شمار گویم

یک عمر هزار سال باید
تا من یکی از هزار گویم

بر من دل انجمن بسوزد
گر درد فراق یار گویم

مرغان چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم

یاران صبوحیم کجایند
تا درد دل خمار گویم

درد دل بی­قرار دل سعدی
هم با دل بی­قرار گوی

 

تصنیف: مرغ بهشتی – شعر از شهریار

شبی را با من ای ماه سحـرخیزان سحـر کردی
سحـر چـون آفتاب از آشـیـان من گـذر کردی

مگـر از گـوشـه چشمی دگر طرحـی دگر ریزی
که از آن یک نظـر بنیاد من زیـر و زبـر کردی

صفـا کـردی و درویـشی بمیـرم خاک پایـت را
که شاهی محتشم بودی و با درویش سر کردی

بـه یـاد چـشـم تـو انـسـم بـود با لاله وحـشـی
غـزال مـن مـرا سـرگـشتـه کوه و کمـر کردی

به گـردشـهـای چـشـم آسمـانـی از همان اول
مرا در عشق از این آفـاق گـردی­ها خبـر کردی

به شعر شهریـار اکنون سـرافـشـانـنـد در آفـاق
چه خوش پیرانه سر ما را به شیدایی سمر کردی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *