همنوا

  • ۱۳۷۸: هم‌نوا (خوانندگی مختاباد، آهنگ‌سازی مجید اخشابی)

 

تصنیف: همنوا- شعر از مشفق کاشانی

به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی
به راهت جان فدا کردم مگر جانان من باشی
به سوز من نمی­سازی که با من همنوا گردی
ز دردم نیستی آگاه تا درمان من باشی
به دریای محبت پا نهادم بر سر هستی
بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی
دراین وادی که با من سایه من سر گران دارد
چه سازم تا دلیل روح سرگردان من باشی
مرا شد طاق ابروی تو محراب دعا، زان رو
که همچون اشک بالای صف مژگان من باشی

 

آواز: صفای دل- شعر از صائب تبریزی

چرا با دل من صفایی ندارد
مگر درد امشب دوایی ندارد
نگیرد دل عارفان نقش هستی
زمین حرم بوریایی ندارد
گران می­توان  شیشه دل شکستن
کدامین بت آنجا خدایی ندارد
سفر می­کنی در رکاب جنون کن
خرد در سفر دست و پایی ندارد

 

تصنیف: نوبهار عشق – شعر از رهی معیری  

اشکم، ولی به پای عزیزان چکیده­ام
خارم، ولی به سایه گُل آرمیده­ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده­ام
چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده­ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده­ام
از جام عافیت می نابی نخورده­ام
از شاخ آرزو گل عیشی نچیده­ام
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده­ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده­ام
گر می­گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مَردم ندیده­ام

 

تصنیف: سودای دل – شعر از مولوی

رفت عمرم بر سر سودای دل
وز غم دل نیستم پروای دل
دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد رای دل
گرد او گردم که دل ماوای اوست
کو رسد فریادم از غوغای دل
آن جهان یک تابش از خورشید جان
این جهان یک قطره از دریای دل
خواب را بر چشم خود کردم حرام
تا ببینم صبحدم سیمای دل
لب ببند زیرا به گردون می­رسد
بی­زبان هیهای دل، هیهای دل

 

تصنیف: لاله صبح بهار- شعر از شفیعی کدکنی

شعله آتش عشقم منگر بر رخ زردم
همه اشکم، همه آهم، همه سوزم، همه دردم
چون سبویی که شکستست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگر باره هم­آغوش تو گردم
لاله صبح بهارم که در این دامن صحرا
آتش داغ گلی شعله کشد از دَمِ سردم
جلوه صبح جوانی به همه عمر ندیدم
با خزان زاده­ام آری گل زردم، گل زردم

 

آواز: گوشه غم- شعر از صائب تبریزی

خوش آنکه از دو جهان گوشه غمی دارد
همیشه سر به گریبان ماتمی دارد
تو مرد صحبت دل نیستی، چه می­دانی
که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد
هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد
که در گشایش دلها عجب دمی دارد
لب پیاله نمی­آید از نشاط به هم
زمین میکده خوش خاک بی­غمی دارد
تو محو عالم فکر خودی، نمی­دانی
که فکر صائب ما نیز عالمی دارد

 

تصنیف: ماجرای دل- شعر از اکبر آزاد

کجا باشد بی تو فردایی
من و این شبهای دریایی
نه آوایی در شب ساحل
نه ابری تا گریدم بر دل

 

دلی دارم بی تو سرگردان
در او باشد آتشی پنهان
چو از این آتش دل بود خندان
که به کار او مانده­ام حیران

 

کجا باشد بی تو فردایی
من و این شبهای دریایی
نه آوایی در شب ساحل
که آهنگی خواندم از دل

ز داغ این آشنایی­ها، این جدایی­ها

بنگر که به جان شعله دارم
که تـرا به جهان آشنا دارم

مـن تـرا دارم یـار

ز گریه چشمم چو دریا شد
کسی در من بی تو تنها شد
نه آوایی در شب ساحل
در این غربی مانده­ام با دل

تو در جانم قصه­ها خواندی
چو قصه در یاد من ماندی
غم عشقت را در صدا دارم
ز تو هر شب این ناله­ها دارم

تو می­دانی ماجرای من
تو می­دانی ای خدای من
تو پاکی چون خصلت دریا
تو می­دانی غربت دل را

کجا باشد بی تو فردایی
نه آوایی در شب ساحل
من و این شبهای دریایی
که آهنگی خواندم از دل

 

 تصنیف: سرگشته- شعر از باباطاهر          

نمی­دونم دلم دیوونه کیست
کجا می­گردد و در خونه کیست
نمی­دونم دل سرگشته مو
اسیر نرگس مستونه کیست

یکی درد و درمون پسندد
یکی وصل و یکی هجرون پسندد
مو از درمونو درد و وصل و هجرون
پسندم آنچه را جانان پسندد

نگارینا دل و جانم ته دانی
همه پیدا و پنهانم ته دانی
نمی­دونم که این درد از که دیرم
همی دونم که درمونم ته دانی

غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای بخت بی بال و پرم کرد
به مو گفتی صبوری کن، صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

دلم بی وصل تو شادی مبیناد
به غیر از محنت آزادی مبیناد
خراب آباد دل به مقدم ته
الهی هرگز آبادی مبیناد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *