ساقی رضوان

  • ۱۳۷۵: ساقی رضوان (خوانندگی مختاباد، آهنگ‌سازی مهرداد پازوکی)

تصنیف: چشمه نوش- شعر از حافظ

خیال نقش تو بر کارگاه دیده کشیدم

به صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنیدم

امید در شب زلفت به روز عمر نبستم

طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم

به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم

ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم

ز غمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی

ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی

که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

 

تصنیف: آواز بلند- شعر از ه.ا.سایه

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

تا با تو بگویم غم شب‌های جدایی

تا در قفس بال و پر خویش اسیر است

بیگانه پرواز بود مرغ هوایی

بزم تو مرا می طلبد، آمدم ای جان

من عودم و از سوختنم نیست رهایی

ای وای بر آن گوش که بس نغمه این نای

بشنید و نشد آگه از اندیشه نایی

 

تصنیف: دلشدگان- شعر از حافظ

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکم که مرغ دل بی­قرار من

سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد

هر کس که دید روی تو، بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی­نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

 

تصنیف: شکوه ها- شعر از محمود شاهرخی

به غربت از غم بی همنوایی

چو نی می‌نالم از درد جدایی

فرو بارم سرشک از دیده چون شمع

ولی دارم دلی بی‌روشنایی

 

دلی آتش فشان دارم خدایا

به دل سوزی نهان دارم خدایا

در این صحرا منم یار شقایق

که داغی جاودان دارم خدایا

 

ز خون دل نشان در راه من بین

به دشت لاله نقش داغ من بین

اگر جوینده گلهای دردی

بیا آنرا عیان در باغ من بین

 

چو دور افتاده‌ام از دلستانم

غم هجرش زند آتش به جانم

سحرگه چون بنالم از جدایی

شباهنگان بنالم، بنالند از فغانم

 

خداوندا دل پر درد من بین

سرشک گرم و آه سرد من بین

بیفشان قطره ای از ابر رحمت

بهاری نو به باغ زرد من بین

 

تصنیف: سوز و نیاز- شعر از حافظ

یادباد آنکه سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد

عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود

آه ازآن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

 

تصنیف: سوگند- شعر از مولوی

آنکه بـی بـاده کـنـد جـان مـرا مست کجاست

وانکه بیرون کـنـد از جان و دلم دست کجاست

انکه سـوگـنـد خـورم، جـز بـه سـر او نـخـورم

وانکه سـوگـنـد مـرا و توبه­ام اشکست کجاست

وانکه جـانـهـا بـه سـحـر نـعـره زنـانـنـد از او

وانکه مـا را غـمـش از جـای ببردست کجاست

جای جـانـسـت و گـر جـای نـدارد چـه عجب

آنکه جـان مـی­طلـبـد در تن ما مست کجاست

عـقـل تا مست نشد، چـون و چـرا پـسـت نشد

وانکه او مست شد،از چون و چرا رست،کجاست

 

تصنیف: غم عشق (مرا می بینی) – شعر از حافظ

مرا می بینی و هردم، زیادت می کنی دردم

ترا می بینم و میلم زیادت می شود هردم

به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی، نمی دانی مگر دردم

نه را هست اینکه بگذاری مرا برخاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن مگر در خاک و آندم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

رخت می دیدم و جامی هلالی باز میخوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

توخوش می باش باحافظ،برو گوخصم جان می ده

چو گرمی از تو می یینم،چه باک ازخصم دم سردم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *