داغ تنهایی

  • ۱۳۷۴: داغ تنهایی (خوانندگی مختاباد، آهنگ سازی و تنظیم امید سیاره، اجرای ارکستر، تک نوازی جلال ذوالفنون)

تصنیف: شیدایی(بر اساس ملودی زنده یاد استاد شهنازی)- شعر از آشفته (یدا…عاطفی)

از دست من بـرده ای دلم را به دلـسـتانی

کی دیدم از تو نشانی ز عشق و جانفشانی

کجـا بـر لـبـم تـرانـه دارم

به شور و نوا در این حصارم

شـد بـه آسمـان با سـتـارگـان تـا سـحـر راز و نـیـازم

شـمـع انجمن شـعـله در سـخـن دارد از سـوز و گدازم

با عـشـق سوزان، از سوز هجران، می جـوشـم بـی حاصل

جـانـم آتــش زا، عـشـقـم بـی پـروا، فریـاد از دست دل

کـی دهـد رامـشـم رخسار گل، شـور بلبل، یا جـام می

می زند آتشم بر جسم و جان، در این هجران گلبانگ نی

ترک شهـر آشوبم، نازنین محبوبم، نغمه ای با من سرکن

زان لـب جـان پــرور، آتــش جـانـم را شـعـلـه‌‌ور کن

 

تصنیف: نیایش- شعر از آشفته(یدا…عاطفی)

به درگه خدا ببر شبی دل شکسته را

از او بجو، از او بجو نیاز حال خسته را

فروغ مه بین، آن ستاره‌ها

که با خبر شوی از آن اشاره‌ها

دلت به سوی آسمان چو پر کشد

به عالم صفا ز خود سفر کنی

رسی به فیض صحبت فرشتگان

سفر چو با شکفتن سحر کنی

خوشا آنکه در هوای تو شکسته بال و پر کنم

اگـر کـنی اشـاره­ام بـه سـوی تو سـفـر کنم

امـیـدم، قـرارم ، تـو هـسـتـی

که بر دل، که بر جان نشستـی

 

آواز: چرا نمی آیی (شوشتری)- شعر از پریش شهرضایی

سراغ چشم من ای اشک تا نمی آیی

دگر به پیش نظر آشنا نمی آیی

غریب با دل خویشم، چرا نمی جوشی

زمانه کرده پریشم، چرا نمی آیی

چنان بلند نشستی که همچو دامن بخت

هزار سال به دستان ما نمی آیی

پریش خار ملامت جلا دهد دل را

برهنه پا ز چه در کوچه‌ها نمی آیی

 

تصنیف: همدم دل (شوشتری)- شعر از آشفته(یدا…عاطفی)

با یاد رخت ای همدم دل،

گل می­شکفد در محفل من

شـد لالـه صفت از جلوه تو

بر چهره عیان داغ دل من

بـا خـیـالـت دل گـرم صفا

ای گل من کو مهـر و وفـا

از عـشـق و صـفـا، خـونـابـه دل شـد حـاصـل مـن

جـانـا چـه کنم کز سوز دلم تو بی‌خبری، آه از دل من

شمعم که بود آتش به سرم

شیدایی شب مست سحرم

زنده شدم تا نگرم صد شررت

هجر تو چون آتش و من شعله‌ورم

یـاد تـو، در کـنـج تـنـهـایی، با شور و شیدایی در قلبم می‌جوشد

عشق تو شهد است و این عاشق از جام ناکامی خون دل می‌نوشد

سـر و پـا چشمم به رهـت ای جان کـه دهـد جانم گل رخسارت

چشمم را گـهـر افـشـان کن که نـثـار آرد گهر اشکم گه دیدارت

انتظارم را گل برافشان کن ای به از گلها

 

تصنیف: سوز و ساز- شعر از آشفته(یدا…عاطفی)

گر عشق توام سوز نهان شد، شده باشد

وین سوز نهان شعله فشان شد، شده باشد

از چشم تو آبادی خود داشتم امید

ویرانگر پیدا و نهان شد، شده باشد

عمری ز غمت سوخته و ساخته بودم

این مونس دل آفت جان شد، شده باشد

با داغ تو گفتم دل غمدیده بسازد

گر خون شد و از دیده روان شد، شده باشد

از سوخته سوز و گدازت نکنی یاد

بی شور و نوا جامه دران شد، شده باشد

جز رنج نبردیم ز سودای محبت

سود دل آزاده زیان شد، شده باشد

عشقم نه چنان است که در پرده بماند

آشفته چو رسوای جهان شد، شده باشد

 

آواز: سایه آرمیده- شعر از رهی معیری

لاله داغ دیده را مانم

صید در خون تپیده را مانم

دست تقدیر از تو دورم کرد

گل از شاخ چیده را مانم

نتوان برگرفتنم از خاک

اشک از رخ چکیده را مانم

هدف تیر فتنه‌ام همه عمر

مرغ بی‌آشیانه را مانم

تو غزال رمیده را مانی

من کمان خمیده را مانم

گفتمش ای پری که را مانی؟

گفت بخت رمیده را مانم

دلم از داغ او گداخت رهی

لاله داغ دیده را مانم

 

تصنیف: داغ تنهایی- شعر از رهی معیری

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سوختم، اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله­ام، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مهرویان و بیجا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون شمع از گرمی سراپا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *