شکوه

  • ۱۳۷۲: شکوه (آهنگ‌سازی و خوانندگی مختاباد، سرپرستی گروه و تنظیم مهیار فیروزبخت، نوازندگی بهداد بابایی، اشعار از مهرداد اوستا)

تصنیف: کاروان (شور)- شعر از مهرداد اوستا

بـا کاروان تا مـاه مـن محمل بـه محمل مـی­ رود

سرگـشـتـه­ از پـی آه مـن منزل به منزل مـی­ رود

اشـکـم بـه دامان می­رود ، آهم به کیهان مـی ­رود

دل از بـر جـان می­رود، جـان از پـی دل مـی­ رود

محمل نشین ماه من،دلدار دلخواه من

از بخت گمراه من،رفت از بـرم آه من

 

تا کی بگردد حکم ستاره

بینم به کامش شاید دوباره

با من بگویید ای ریگ صحرا

با من بگویید ای سنگ خارا

کاین ره ندارد غم را کناره

کاین ره ندارد غم را کناره

 

از داغت ای آیینه خـون می­ جـوشـد از مینای دل

جان می ­تراود همچو می از چشم خون پالای دل

شب می ­خرامد بی طرب، دل می­ تپد با تاب و تب

ایـنـک نـوای پـای شـب،آنـک نـوای پـای دل

 

ای دلبر عشوه­ گر، دلدار شیرین شکر

از بزم یاران سفر کردی چـرا بی­ خبر

ما را نهادی بی ما، دریغا

تا چون سرآید هجر تو بر ما

ای زندباف ای مرغ خوش آوا

درمان ندارد داغ اوستا

آواز: چشم اشکبار- شعر از مهرداد اوستا

نه چنان هوای رویت گذرد به داغداری

که تطاول نسیمی به چراغ لاله ­زاری

نه نوازش نگاهی، نه ترنم پیامی

نه ترانه امیدی، نه نوید انتظاری

به کرامتی که داری سر خویش گیر و بگذر

تو و مهر ماهرویی، من و چشم اشکباری

ز فراق تازه گردد همه داغ کهنه دل

گذری به لاله­زاری اگر افتدم بهاری

نه مرا دلیست دیگر که ترانه خیزد از او

به ترنم امیدی ز نگاه گلعذاری

مگذر به ناز از من که به عشق ماجراها

بسی افتد و نیفتد چو منی به روزگاری

 

 تصنیف: ساغر می- شعر از مهرداد اوستا

همه شب با یـاد مـه رویـی به دل و جان تـاب و تبی دارم

چـه خـبـر آن سلسله گیسو را که پـریشان روز و شبی دارم

چه کنم گـر ناله چنین محزون، نکنم از گردشت ای گردون

که دلـی چـون ساغـر می پـر خون، به هوای لعل لبی دارم

به خـم زلفی که نگون کردی، دل من پابند جنون کردی

چه بگویم با تو که چون کردی، که چگونه روز و شبی دارم

 

آواز: نگارین بت- شعر از مهرداد اوستا

نگارین بت سرو بالای من

کند جلوه در خواب و رویای من

گشاید چو مهتاب آغوش مهر

دود همچو می در سراپای من

چه داند که بنشسته با یاد اوست

به خون چشم افسانه بالای من

الا ای که در پای مهرت بسود

زمانه سر آسمان سای من

بیاید که روزی ندامت بری

ز بی­مهری ایدوست بر جای من

بجویی و دیگر نیابی مرا

بگویی دریغا اوستای من

 

 تصنیف: شِکوِه (دشتی)- شعر از مهرداد اوستا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

رمیدی و نرمیدم، بریدی و نبریدم

اگر زجمله ملامت شنیدم از تو شنیدم

وگر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم

شکوه دارم، شکوه دارم، با دل بی­غمگسارم

مردم ای مه تا بسوزی همچو شمعی برمزارم

بعد از این یا گردبادم، یا در این صحرا غبارم

تا رسم در رهگذارت، یا رسی در رهگذارم

 

گذشتی و نگذشتم، شکستی و نشکستم

بریدی و نبریدم، گسستی و نگسستم

اگر که خانه بدوشم، اگر که باده پرستم

کجا که با تو نبودم، کجا که بی تو نشستم

شکوه دارم، شکوه دارم، با دل بی­ غمگسارم

مردم ای مه تا بسوزی همچو شمعی برمزارم

بعد از این یا گردبادم، یا در این صحرا غبارم

تا رسم در رهگذارت، یا رسی در رهگذارم

۲ پیام ها

  1. ضمن سلام و تبریک سال جدید به عوامل محترم سایت و ابراز ارادت به جناب دکتر مختاباد عزیز و بزرگوار که همواره صدای ایشان فرهنگ و معنویت و امید را در بر دارد ، احتراما در متن اشعار تصنیف کاروان ، آن کلمه ( ظن وافر ) نیست بلکه ( زندباف ) یعنی بلبل است لطفا تصحیح فرمائید. از طراحی جدید سایت هم بسیار ممنون و متشکریم . حسین رسول زاده از شهرستان میانه ، آذربایجان شرقی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *