تمنای وصال

  • ۱۳۷۰: تمنای وصال (آهنگ‌سازی و خوانندگی مختاباد، تنظیم حسین فرهادپور، اشعار از سعدی، باباطاهر، مولوی و شیخ بهایی، تک‌نوازی جلیل شهناز و حسن ناهید)

تصنیف: تمنای وصال (بیات اصفهان)- شعر از شیخ بهائی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد بسراید غم هجران تو یا نه

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت وصف تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا، عکس رخ یار توان دید

دیوانه نیم من که روم خانه به خانه

 

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

 

 آواز: دل سودائی (بیات اصفهان)- شعر از سعدی

وقتی دل سودایی می رفت به بستانها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها

تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستانها

 

 تصنیف: دود شوق- شعر از سعدی

ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی

جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

بر آتش تو نشستیم و دود عشق برآمد، دود عشق برآمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

تو را که دیده ز خواب خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نخفته چه دانی

 

 ادامه آواز: دل سودائی (اوج، فرود به سه¬گاه)- شعر از سعدی

آن را که چنین دردی از پای در اندازد

آن را که چنین دردی از پای در اندازد

باید که فرو شوید دست از همه پیمانها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد پیش همه پیکانها

باید که سپر باشد پیش همه پیکانها

 

 تصنیف: باز آمدم (سه¬گاه)- شعر از مولوی

باز آمدم، باز آمدم، از پیش آن یار آمدم

در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم

چندین هزار را سال شد تا من به گفتار آمدم

 

آنجا روم، آنجا روم، بالا بودم، بالا روم

آنجا روم، آنجا روم، بالا بودم، بالا روم

بازم رهان، بازم رهان، کاینجا به زنهار آمدم

 

ما را به چشم سر مبین، ما را به چشم سر ببین

آنجا بیا ما را ببین، کاینجا سبکبار آمدم

من مرغ لاهوتی بودم

 

من مرغ لاهوتی بودم، دیدی که ناسوتی شدم

دامش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم

من مرغ لاهوتی بودم، دیدی که ناسوتی شدم

دامش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم

در وی گرفتار آمدم

 

 آواز: اسیر عشق (سه¬گاه)- شعر از سعدی

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی

در فراغی همه عمر صبر کردن

به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی

غم حال دردمندان عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت، بنمای سرو قامت

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

  

آواز: دوبیتی (مخالف، فرود به بیات اصفهان)- شعر از باباطاهر

خوش آن ساعت که یار از در در آیو

شو هجرون و روز غم سر آیو

ز دل بیرون کنم جان را به صد شوق

همی واجم که جایش دل بر آیو

 

نسیمی کز بن آن کاکل آیو

مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو

چو شو گیرم خیالش را در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آیو

  

تصنیف: غم یار(بیات اصفهان)- شعر از باباطاهر

نگارینا دل و جانم ته دانی

نمی­دونم که این درد از که دیرم

همه پیدا و پنهانم ته دانی

همی دونم که درمونم ته دانی

 

بلا رمزی ز بالای ته باشه

به صورت آفرینم این گمان بی

جنون سری ز سودای ته باشه

که پنهان در تماشای ته باشه

 

غم عشق ته مادرزاد دیرم

خوشم با آن که از یمن غم ته

نه از آموزی استاد دیرم

خراب آباد دل آباد دیرم

 

خوشا آنون که سودای ته دیره

به دل دیرم تمنای کسانی

که سر پیوسته در پای ته دیره

که اندر دل تمنای ته دیره

 

سه غم آمد به جانم هر سه یکبار

غریبی و اسیری چاره دیره

غریبی و اسیری و غم یار

غم یار و غم یار و غم یار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *