سایه دوست

  • ۱۳۹۰: سایه دوست – (آهنگ سازی، تنظیم و خوانندگی مختاباد، اشعار از روح‌الله خمینی، حافظ، مهرداد اوستا، شمس مغربی و ه. ا. سایه)

 

از شرم در حجابم
بر جویبار چشمم گر سایه افکند دوست
بر خاک رهگذارش آبی روان توان زد
از شرم در حجابم ساقی تلطفی کن
باشد که بوسه ای چند بر آن دهان توان زد
بر عزم کامرانی فالی بزن چوو دانی
یمکن که گوی فرصت در آن میان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی که آتش بر آن توان زد
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن
سرها در این تخیل بر آستان توان زد
 شاعر : حافظ

حدیث دل

ای گل باغ وفا، درد مرا درمان کن
جرعه ای ریز و مرا بنده نافرمان کن
راز میخوارگیم از همه کس پنهان کن
گوشه چشم به حال من بی سامان کن
باشد آن شاهد دلدار سرایی بدهد
بر سر کوی تو ای می زده، دیوانه شدم
عقل را راندم و وابسته به میخانه شدم
دور آن شمع دل افروز چو پروانه شدم
به هوای شکن گیسوی تو شانه شدم
درد دل را به که گویم که دوایی بدهد
شاعر: حضرت امام

کاروان ناله

به سوز آه جانسوزم شب و روز
چراغ خلوت افروزم شب و روز
نمی دانم چه سوز است این به جانم
همی دانم که می سوزم شب و روز
نمی دانم کدامین آتش است این
که می سوزد شب و روزم شب و روز
نیاموزد به حز افسانه دلها
غم افسانه آموزم شب و روز
ندانم کیست این رامی که پنهان
زند با تیر دلدوزم شب و روز
چه حسرت ها نهان در سینه دارد
به دل جان غم اندوزم شب و روز
قبای تیره روزی بر تن بخت ای حبیبم
به تار ناله می دوزم شب و روز
سفر با کاروان ناله دارد
شب و روزم شب و روزم ش و روز
شاعر: مهرداد اوستا

سودایی

دل به سودای تو بستیم خدا می داند
وز مه و مهر گسستیم خدا می داند
ستم عشق تو هر چند کشیدیم به جان
ز آرزویت ننشستیم خدا می داند
خاستیم از سر شادی و غم هر دو جهان
با غم خوش بنشتیم خدا می داند
به امیدی که گشاید ز وصال تو دری
در دل بر همه بستیم خدا می داند
با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست
بر همانیم که بستیم خدا می داند
شاعر: شمس مغربی
 

نشان در بی نشان

نمی دانستم این دریا چه موج خونفشان دارد
نمی دانستم این وادی نشان در بی نشان دارد
الا یا ایها الساقی زمی پر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
من مانده‌ام با جانی شعله ور
من مانده ام با آهی در جگر
من مانده‌ام در طوفان مبتلا
با زخمی پنهان بر بال و پر
دلتنگم از راهی نا تمام دلگیرم از سعی بی ثمر
کاش از دل فریادی برکشد
تا سوزد عالم را سر به سر
وای از من در غم دل وای از دل در غم من
شاعر: عبدالجبار کاکایی

سماع سوختن

عشق شادی‌ست، عشق آزادی‌ست
عشق آغاز آدمی زادی‌ست
عشق آتش به سینه داشت است
دم همت بر او گماشتن است
جنبشی در نهفت پرده ی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن که عشق می‌ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد
آدمی بی زلال این آتش
مشت خاکی‌ست پر کدورت و غش
صنما گر بدی و گر نیکی
تو شبی بی چراغ تاریکی
چون درخت آمدی زغال مرو
میوه‌ای پخته شو کال مرو
خشک و تر هرچه در جهان باشد
مایه‌ی سوختن در آن باشد
شاخه در کار خرقه دوختن است
در خیالش سماع سوختن است
دانه از آن زمان که در خاک است
با دلش آفتاب ادارک است
سرگذشت درخت می داند
رقم سرنوشته می خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت کهن منم که زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامان تهی و پا در بند
سرکشیدم به آسمان بلند
آذرخشم گهی نشانه گرفت
که تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره شت چون پر زاغ
مرغ شب خوان که با دلم می‌خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
گرنه کل دادم و برآوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شکن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
کنده‌ی پیر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم
شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه)

پیمانه خالی

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته، آشنایان، عندلیبان
باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی
وای از دنیا که یار از یار می‌ترسد
غنچه‌های تشنه از گلزار می‌ترسد
عاشق از آوازه‌ی دیدار می‌ترسد
پنجه‌ی خنیاگران از تار می‌ترسد
شه سوار از جاده‌ی هموار می‌ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می‌ترسد
سازها بشکست و در شاعران از حد گذشت
سال‌های انتظاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد
تا بلی گفتم بلا شد
گریه کردم، ناله کردم، حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه‌ی ویرانه را بر سر زدم
آب از آبی نجنبید
خفته در خوابی نجنبید
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه‌ی ما به دست کم گرفت
جام‌ها جوشی ندارد، عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله‌هایم هیچ کس گوشی ندارد
باز آ تا کاروان رفته باز آید
باز آ تا دلبران ناز ناز آید
بازآ تا مطرب و آهنگساز آید
تا گل افشانان نگار دلنواز آید
بازآ تا بر در حافظ سراندازیم
گل بیافشانیم و می در ساغر اندازیم
شاعر: شاعر افغانی

کهربا

من نه خود می‌روم، او مرا می کشد
کاه سرگشته را کهربا می‌کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می کشد
گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا می‌کشد
دست و پا می‌زنم، می‌رباید سرم
سر رها می‌کنم دست و پا می‌کشد
گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
حرف ناگفته را از خفا می‌کشد
گفت از این پیش‌تر این مشام نهان
بوی اندیشه را در هوا می‌کشد
سایه‌ی او شدم چون گریزم از او
در پی اش می‌روم تا کجا می کشد
شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه) 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *